بودم دختري در كوچه‌اي پست

زيبا و جوان بودم و جاهل

آشنا شدم با پسري من

بودم از كارهاي او غافل

پسرك قصد خواستگاري كرد

پدرم گفت خيالش هست باطل

من قبول نمي‌كردم و مي‌گفتم

او از هر نظري هست كامل

هم خانه و هم ماشين دارد

زيباست و نيز هست شاغل

مادر چو مخالفت مرا ديد

شد دگر از اصرارش عاذل

بعد از دو سه ماه جار و جنجال

شد ازدواج ما دو تا حاصل

شوهرم گفت ماه عسل رويم به دريا

با هم خوشي كنيم كنار ساحل

با هم رخت سفر را بستيم

به سوي شمال گشتيم راحل

بعد از سفر خوشي در شمال

گشتيم به خانمان داخل

بعد از دو سه هفته شوهرم گفت

خواهم شوم به جايي نايل

رفت و دگر نديدمش من

تا برگه‌ي طلاق شد نازل

رفتم و سراغش را گرفتم

اما شده بود ناگاه خامل

او غيابي طلاقم را داد

فهميدم كه حرف‌هايش بود هازل

باغبان زمان عشق مرا چيد

چون مرا بر خود ندانست قابل

حالا كه نشسته‌ام به گريه

ديگر در نظرم نيست شكل و شمايل

من گوش نكردم حرف مادر را

من خامي عشق را شدم حامل

آتش او عقلم را سوزاند

عاشق شدم و گشتم كاهل

اما دگر عشق مهم نيست

يكبار شكست مرا كرد عاقل

احساسات جاي خرد را نگيرد

آن در نظر من هست قاتل

دگر به كسي من دل نبندم

جز آن خداي دراك عادل

چيدن روزگار چه سخت است

گم شدند در زندگيم تكه‌هاي پازل

من جور عشقم را چشيدم

نافهمي من بود آن را عامل

هرچند دلم كنون پر خون است

خون ريزد ز چشمانم چو وابل

آرزوي عشق در سرم نيست

توبه كردم به آن نشوم واصل

گفتم اين را تا نگردي عاشق

من بالاي سر عشق هستم هايل