در تنهایی با خدا

نه اين كه مي آيم تا به تو برسم، همين كه مي آيم به تو مي رسم..

فقط با تو مي گويم، كه بي زباني مرا مي شنوي..

گاهي چشمانم را مي بندم تا فقط تو را ببينم، و آنگاه كه مي گشايم، جز تو نمي بينم.

آن جا كه هر چه هست، جلوه ي توست، كدام حجاب تواند تو را مستور سازد؟ حجابي اگر هست، در برابر ديدگان ماست، نه در وجود تو..

حجاب ها نه اين كه تو را از ما، ما را از تو جدا مي سازند.

نمي گويم بيشتر از هميشه تو را مي خواهم، بلكه،هميشه بيشتر تو را مي خواهم..

حتي آنان كه جز تو را مي جويند، جز تو را نمي جويند.. و جز تو را نمي جويند، حتي آنان كه جز تو را مي جويند..

خوب مي دانم، چاره ام اين است كه بي چاره ي تو باشم..

نه آن كه مرا خراب كردي و ساختي، همان كه خراب كردي، ساختي..

من، بي تو، تمام مي شوم، و با تو تمام..

نمي دانم، باهمه اين قدر مهرباني، يا فقط با من!؟.. ولي مي دانم، فقط تو با من اين قدر مهرباني..

خطاي پدر نزديك شدن بود، خطاي من، نزديك نشدن، حتي دور شدن.. از او گذشتي، از من نمي گذري؟..

بناي عفوت اگر نبود، اين همه در از چه گشودي به روي ما...؟

از خطاي ما چنان گذشتي كه گويا خطا نديدي.. خطايي نديدي يا ما را نديدي؟!

با آنچه ياد گرفته ام با تو سخن نمي گويم، با آنچه يادم نرفته است هنوز، با تو حرف مي زنم..

دردهايت چنين گوارا، دوايت را چه بگويم!؟

همين كه دوستت دارم، كافي است تا بدانم دوستم داري..

ما به اعتماد بزرگي تو خطا رفتيم، و تو، به اعتبار خردي ما، درگذشتي، گويا اينجا را خطا نرفتيم..

محب ات را اگر بسوزاني، با محبت ات چه مي كني؟

تو هم چقدر ناز داري! اگر مي شود، وقتي مي خوانمت، رو برمگردان!

روي از من بگيري اگر، ديگر خطايي از من نخواهي ديد، چه ان كه نيست، بي خطاست.

اگر چه با تو نيستم، بي تو نيست ام..

باتو كسي نيست، بي تو كسي نيست، معادله فوق العاده است، گويا كسي نيست..

پيش از تو، تو.. باتو، تو.. پس از تو، تو.. اگر كسي هست، بگويد كيست؟!

معماي مرا جواب مي دهي آيا؟ من، از تو، بس دور.. تو، به من، چه نزديك..

تو، اگر چه بامني، تنهايي.. من اگر چه با تو نيستم، تنها نيستم..

نه اين كه نياز ما، ناز توست، ناز تو نياز ماست..

تو را سپاس! براي سپاس..

بهترین دل نوشته

هميشه فكر مي كرديم چون گرفتاريم به خدا نمي رسيم، ولي چون به خدا نمي رسيم گرفتاريم.

***

عاشق آن نيست كه عشق تكه كلامش باشد

عاشق آن است كه وفاداري مرامش باشد

***

تو صادقانه گفتي كه در خانه ي قلبت هيچ جايي براي من نيست، و من بر قلب سنگي ات بوسه مي زنم كه با من صادق بودي.

***

تو مي روي ...

و من فقط نگاهت مي كنم

تعجب نكن كه چرا گريه نمي كنم

بي تو يك عمر فرصت براي گريستن دارم

ولي براي ديدن تو همين يك لحظه باقي است اي آرام جان!

***

دل هاي پاك خطا نمي كنند

                           سادگي مي كنند

و امروز سادگي پاك ترين خطاي دنياست.

***

خداوندا تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي مي كشد آن گس كه انسان است و از احساس سرشار است.

***

تنهايم

      تنهاي تنها

               تنهار از هر چيزي كه فكرش را بكني

                                                     خاموش و مرده چون خاك.

***

اين جهاني كه همش مضحكه و تكراره

                                   تكه تكه شدن دل چه تماشا داره

***

درياي شورانگيز چشمانت چه زيباست

                             جايي كه بايد دل به دريا زد همين جاست!

***

   تنها صدايي كه دوست نداشتم بشنوم

                                          صداي گام هايت بود كه مي رفتي...؟

و اينك

   تنها صدايي كه شنيدنش مرا آرام مي كند

                                           صداي گام هايت است كه مي آيي...!

***

مي خواستم سلامت را بشنوم

                                     ولي باكي نيست

اگر مي خواهي خداحافظي مي كنيم!

***

خداي من كدامين پل در كجاي جهان شكسته است كه هيچكس به خانه اش نمي رسد؟!     

***

شبيه برگ پاييزي پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولي هرگز نخواهي رفت از يادم

خداحافظ تو اي همپاي شبهاي غزل خواني

خداحافظ به پايان آمد اين ديدار تنهايي

خداحافظ بدون من گمان كردي كه مي مانم

خداحافظ بدون من يقين دارم كه مي ماني

 ***

اين روزها معناي زندگي...

              نهفته در لبخند تلخ پرندگان به انسان هاييست

                                                      كه از آخرين تكه نانشان هم نمي گذرند

 ***

قصه ي عشقت را به بيگانگان نگو،

 چرا كه اين كلاغ هاي غريب بر سر كلاه حصيري مترسك نيز

                                                       آشيانه مي سازند.

 ***

مردان در مسير عشق به وسعت نامتناهي نامردند،

گدايي عشق مي كنند تا وقتي كه مطمئن به تسخير قلب زن نشدند

                            اما همين كه مطمئن شدند

نامردي را در كمال مردانگي به جا مي آورند. دكتر شريعتي

 ***

مترسك به گندم گفت:گواه باش كه مرا براي ترساندن آفريدند،ولي من تشنه ي عشق پرنده اي بودم كه سهمش از من گرسنگي بود. دكتر شريعتي  

پاسخی عاشقانه

" حمید مصدق خرداد 1343"

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 

" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

 

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو

پاسخ عشق تو را

خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...