هدیه
غمم را من به مامان هديه كردم
به بابا درد پنهان هديه كردم
به فرزندانم از روي سخاوت
وجودي درب و داغان هديه كردم
به همسر روزگاري چون جهنم
ز روي عشق و احسان هديه كردم
حقوقي كه از شركت گرفتم
به صاحبخانه الآن هديه كردم
به جاي ميوه يك لبخند شيرين
پريشب ها به مهمان هديه كردم
دو پاي سالمم را در صف نان
به وضع نابهسامان هديه كردم
ريه هاي عزيز و نازنين را
به دي اكسيد تهران هديه كردم
طلاي وقت را امروز هم من
به پاي راهبندان هديه كردم
براي جا شدن در كنج مترو
دك و دندان كماكان هديه كردم
برايم لنگه كفشي ماند و آن را
به سطلي در خيابان هديه كردم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۹ ساعت 19:20 توسط تارا
|
حرف های ما هنوز ناتمام...