سلام

چندتا رباعي براتون گذاشتم به ياد قرن ها پيش.مروز با اينكه كلي سوال نوشته شده اما حل نكرده تو دفتر شيمي و حسابم هست اما طاقت نياوردم چيزي ننويسم.

 

جاني دگر است و جانفزايي دگر است

شهري دگر است و پادشايي دگر است

ما بسته به دام هر گدايي نشويم

ما را نظر دوست به جايي دگر است

*** 

عاشق به غم تو كار افتاده خوش است

سر داده به باد و بي سر استاده خوش است

انصاف بده كه اين دل بي سر و پاي

در پاي تو سر نهاده سر داده خوش است

 ***

در عشق اگر جان بدهي جان اين است

اي بي سروسامان!سروسامان اين است

گر در ره او دل تو دردي دارد

آن درد نگه دار كه درمان اين است

*** 

گرچه غمم از گريستن بيرون است

هر روز مرا گريستن افزون است

اي ساقي جانفروز!در ده جامي

تا سير بگريم كه دلم پر خون است

 ***

حاصل ز غم عشق توام بدنامي است

وين بدنامي جمله ز بي آرامي است

بر بوي وصال تو من خام طمع

مي سوزم و اين سوختنم از خامي است

*** 

دل خون شد و كس محرم اين راز نيافت

بر روي زمين هم نفسي باز نيافت

پر درد به خاك رفت و در عالم خاك

هم صحبت و همدرد و هم آواز نيافت

 ***

جاني كه به رمز قصه ي جانان گفت

بُبريد زبان و بي زبان پنهان گفت

تا كي گويي واقعه ي عشق بگوي؟

چيزي كه چشيدني بود نتوان گفت

 ***

چون بي خبرم از آن كه تقديرم چيست

انديشه ي شام و فكر شبگيرم چيست

مغزم همه در آتش انديشه بسوخت

انديشه مرا بكشت،تدبيرم چيست؟

 ***

دل را همه عمر محرمي دست نداد

دل خسته برفت مرهمي دست نداد

من در همه عمر همدمي مي جستم

عمرم شد و همدمي دمي دست نداد

حالا بيايد به اين قرن

باي باي