توکز محنت دیگران بی غمی...
سلام![]()
يه شعر جالب خوندني براتون گذاشتم![]()
معلم چو آمد به ناگه كلاس چو دشت فروخفته خاموش شد
سخن ها ناگفته در مغزها به لب نارسيده فراموش شد
معلم ز كار مدام و مداوم غضبناك و افسرده خسته بود
سكوت كلاس غم انگيز را صداي درشت معلم شكست
بيا احمدك درس ديروز را بخوانتا ببينمكه سعدي چه گفت
ز جااحمدكجستو بنددلش بدين بي خبر بانگ ناگه شكست
ولي احمدك در ناخوانده بود به جز آنچه ديروز آنجا شنود
عرقچون شتابانسرشكيتيم خطوط خجالت به رويشنگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش به روي تن لاغرش لرزه داشت
زبانشبه لكنت بيفتاد و گفت بني آدم اعضاي يك ديگرند
وجودش به يكباره فرياد زد كه در آفرينش ز يك گوهرند
چوعضويبهدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
توكز،كز،توكز..واي يادش نبود جهان پيشچشمش هميتار شد
نگاهيبه سنگيني از روي شرم بيفكند پايين و خاموش شد
معلم بگفتا با لحني گران مگر چيستفرق تو با ديگران؟
چنينگفتباآهنگزاراحمدبينوا كه آن ها به دامان مادر خوشند
چنينگفتزير لب با قلبچاك كهمنبي وجودشنهم سر بهخاك
بهآنها بجز از رويمهر وخوشي نگفته كسي تاكنون يك سخن
مناز اجبارو از رويترسمرگ شنيدم از آن درسبگذشته درس
ببيندستهايپر از پينه امشاهدند سخن هاي او را معلم بريد
هنوز او سخنهاي بسيار داشت دليژنده و ستمديدهو زار داشت
معلم پاي بكوبيد بر زمين:
به من چه كه مادر زكف داده اي بهمنچه كهدستتپر از پينهاست
رود يك نفر پيش ناظم كه زود به همراه خود يك فلك آورد
دل احمد آزرده و ريش گشت چون اين سخن از معلم شنيد
به ياد آمدش شعر سعدي و گفت تامل خدا را تامل دمي
تو كز محنت ديگران بي غمي نشايد كه نامت نهند آدمي
خوشگلا نظر يادتون نره![]()
حرف های ما هنوز ناتمام...