حرف هایی برای گفتن
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

نه اين كه مي آيم تا به تو برسم، همين كه مي آيم به تو مي رسم..

فقط با تو مي گويم، كه بي زباني مرا مي شنوي..

گاهي چشمانم را مي بندم تا فقط تو را ببينم، و آنگاه كه مي گشايم، جز تو نمي بينم.

آن جا كه هر چه هست، جلوه ي توست، كدام حجاب تواند تو را مستور سازد؟ حجابي اگر هست، در برابر ديدگان ماست، نه در وجود تو..

حجاب ها نه اين كه تو را از ما، ما را از تو جدا مي سازند.

نمي گويم بيشتر از هميشه تو را مي خواهم، بلكه،هميشه بيشتر تو را مي خواهم..

حتي آنان كه جز تو را مي جويند، جز تو را نمي جويند.. و جز تو را نمي جويند، حتي آنان كه جز تو را مي جويند..

خوب مي دانم، چاره ام اين است كه بي چاره ي تو باشم..

نه آن كه مرا خراب كردي و ساختي، همان كه خراب كردي، ساختي..

من، بي تو، تمام مي شوم، و با تو تمام..

نمي دانم، باهمه اين قدر مهرباني، يا فقط با من!؟.. ولي مي دانم، فقط تو با من اين قدر مهرباني..

خطاي پدر نزديك شدن بود، خطاي من، نزديك نشدن، حتي دور شدن.. از او گذشتي، از من نمي گذري؟..

بناي عفوت اگر نبود، اين همه در از چه گشودي به روي ما...؟

از خطاي ما چنان گذشتي كه گويا خطا نديدي.. خطايي نديدي يا ما را نديدي؟!

با آنچه ياد گرفته ام با تو سخن نمي گويم، با آنچه يادم نرفته است هنوز، با تو حرف مي زنم..

دردهايت چنين گوارا، دوايت را چه بگويم!؟

همين كه دوستت دارم، كافي است تا بدانم دوستم داري..

ما به اعتماد بزرگي تو خطا رفتيم، و تو، به اعتبار خردي ما، درگذشتي، گويا اينجا را خطا نرفتيم..

محب ات را اگر بسوزاني، با محبت ات چه مي كني؟

تو هم چقدر ناز داري! اگر مي شود، وقتي مي خوانمت، رو برمگردان!

روي از من بگيري اگر، ديگر خطايي از من نخواهي ديد، چه ان كه نيست، بي خطاست.

اگر چه با تو نيستم، بي تو نيست ام..

باتو كسي نيست، بي تو كسي نيست، معادله فوق العاده است، گويا كسي نيست..

پيش از تو، تو.. باتو، تو.. پس از تو، تو.. اگر كسي هست، بگويد كيست؟!

معماي مرا جواب مي دهي آيا؟ من، از تو، بس دور.. تو، به من، چه نزديك..

تو، اگر چه بامني، تنهايي.. من اگر چه با تو نيستم، تنها نيستم..

نه اين كه نياز ما، ناز توست، ناز تو نياز ماست..

تو را سپاس! براي سپاس..

[ چهارشنبه 25 اسفند1389 ] [ 10:14 ] [ تارا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه میکنی وقت رفتن است..
باز هم همان حکایت همیشگی...
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود..
آه...
ای دریغ و حسرت همیشگی..
ناگهان چقدر زود دیر میشود...
امکانات وب